تبليغاتX
حالا
.زندگی را احساس کن
3Jokes Comix (33)
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آذر 1390ساعت 0:43  توسط صالح  | 

شب سردی بود …. پیرزن بیرون میوه فروشی زل زده بود به مردمی که میوه میخریدن …شاگرد میوه فروش تند تند پاکت های میوه رو توی ماشین مشتری ها میذاشت و انعام میگرفت …

پیرزن باخودش فکر میکرد چی میشد اونم میتونست میوه بخره ببره خونه … رفت نزدیک تر … چشمش افتاد به جعبه چوبی بیرون مغازه که میوه های خراب و گندیده داخلش بود …

با خودش گفت چه خوبه سالم ترهاشو ببره خونه … میتونست قسمت های خراب میوه ها رو جدا کنه وبقیه رو بده به بچه هاش … هم اسراف نمیشد هم بچه هاش شاد میشدن … برق خوشحالی توی چشماش دوید ..دیگه سردش نبود!

پیرزن رفت جلو نشست پای جعبه میوه …. تا دستش رو برد داخل جعبه شاگرد میوه فروش گفت : دست نزن نِنه ! وَخه برو دُنبال کارت ! پیرزن زود بلند شد …خجالت کشید!

چند تا از مشتریها نگاهش کردند ! صورتش رو قرص گرفت … دوباره سردش شد ! راهش رو کشید رفت … چند قدم دور شده بود که یه خانمی صداش زد : مادر جان …مادر جان ! پیرزن ایستاد … برگشت و به زن نگاه کرد ! زن مانتویی لبخندی زد و بهش گفت اینارو برای شما گرفتم ! سه تا پلاستیک دستش بود پر از میوه … موز و پرتغال و انار ….

پیرزن گفت : دستِت دَرد نِکُنه نِنه….. مُو مُستَحق نیستُم !

زن گفت : اما من مستحقم مادر
اگه اینارو نگیری دلمو شکستی ! جون بچه هات بگیر ! زن منتظر جواب پیرزن نموند … میوه هارو داد دست پیرزن و سریع دور شد …

پیرزن هنوز ایستاده بود و رفتن زن رو نگاه میکرد … قطره اشکی که تو چشمش جمع شده بود غلتید روی صورتش … دوباره گرمش شده بود … با صدای لرزانی گفت : پیر شی ننه …. پیر شی ! خیر بیبینی این شب چله مادر!

در تصاویرحکاکی شده بر سنگهای تخت جمشید هیچکس عصبانی نیست
هیچکس سوار بر اسب نیست
هیچکس را در حال تعظیم نمی بینید
در بین این صدها پیکر تراشیده شده حتی یک تصویر برهنه وجود ندارد.
این ادب اصیل مان است:نجابت – قدرت- احترام- مهربانی- خوشرویی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مرداد 1390ساعت 4:7  توسط صالح  | 

در یک باشگاه بد پس از اضافه کردن 5 کیلوگرم به رکورد قبلی ورزشکاری از وی خواستند که رکورد جدیدی برای خود ثبت کند. اما او موفق به این کار نشد.

پس از او خواستند وزنه ای که 5 کیلوگرم از رکوردش کمتر است را امتحان کند. این دفعه او براحتی وزنه را بلند کرد. این مسئله برای ورزشکار جوان و دوستانش امری کاملا طبیعی به نظر می رسید اما برای طراحان این آزمایش جالب و هیجان انگیز بود. چرا که آنها اطلاعات غلط به وزنه بردار داده بودند.

او در مرحله اول از عهده بلند کردن وزنهنسازی ای برنیامده بود که در واقع 5 کیلوگرم از رکوردش کمتر بود و در حرکت دوم ناخودآگاه موفق به بهبود رکوردش به میزان 5 کیلوگرم شده بود. او در حالی و با این «باور» وزنه را بلند کرده بود که خود را قادر به انجام آن می دانست.

هر فردی خود را ارزیابی میکند و این برآورد مشخص خواهد ساخت که او چه خواهد شد. شما نمی توانید بیش از آن چیزی بشوید که باور دارید«هستید». نخواهید توانست بیش از آنچه باور دارید«می توانید» انجام دهید. «نورمن وینست پیل»

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مرداد 1390ساعت 3:7  توسط صالح  | 

استعداد لر در شعر گفتن براي همسرش :اي رنگ لبت قرمز در قلب مني هرگز....

تو همان شقايق معروف سهرابي.تا تو هستي زندگي بايد كرد...

اسمان مي بارد.گل مي ميرد.تو نه اسمان باش نه گل.تو زمين باش تا اسمان برتو ببارد وگل برتو برويد....

چيزي كه زن داره ومردو تسخير ميكنه مهرباني اوست نه سيمايي زيبايش...

فلاني ؟ ميداني...؟ مي گويند رسم دنيا چنين است مي ايند مي مانند...عادت ميدهند... و ميروند وتو در خود ميماني و تو تنها مي ماني....راستي نگفتي؟رسم تو چنين است مثل همه فلاني ها؟

استكان چاييتم ميدوني چرا ؟چون گرمترين بوسه هارو ازت ميگيرم.....

بعضي ها ميگن دنيا ارزش نداره دنيايي كه تورو داره چطور ارزش نداره........

مثل بادبادك باش با اينكه ميدونه زندگيش فقط به يه نخ وصله ولي بازم تواسمون مي رقصه و مي خنده...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390ساعت 0:7  توسط صالح  | 

شبی نفسی با دل من گفت که شاید بروم با کسی.

مگر هر چه را نفس از من خواست دریغدم!؟!؟!؟

پس چرا با دل من گذشتن شاید آسان بنماید.

هرجا که باشد، باشد. خدا آنجاست.

+ نوشته شده در  شنبه چهارم تیر 1390ساعت 11:13  توسط صالح  | 

لبخند تو را چند صباحی است ندیدم.....
یک بار دگر ، خانه ات آباد ............. بگو "سیب"!

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390ساعت 2:20  توسط صالح  | 

۹ ۸ ۷ ۶ ۵ ۴ ۳ ۲ ۱ ۰

 گذر ثانیه ها 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم فروردین 1390ساعت 2:7  توسط صالح  | 

.
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اسفند 1389ساعت 16:13  توسط صالح  | 

هیچ وقت از خدا نخواستم همه ی دنیا مال من باشه...فقط خواستم اونی که دنیای منه مال هیچکی نباشه........!!!

...........................

من دل به چیزی ننهم که چون مفقود شود  غمگین شوم، شاید این است دلیل شادمانی من! سقراط

...........................

هرگز به "این نیز بگذرد" ها دل خوش مدار
که چون بگذرد چیزی جز عمرت را با خود نبرده است

.......................................

اگر بدانید مردم چقدر به ندرت فکر می کنند

هیچ گاه ازینکه درباره ی شما چه فکر می کنند

نگران نمی شوید.

 

...............................

به دنبال واژه مباش .. کلمات فریبمان می دهند .. وقتی اولین حرف الفبا کلاه سرش برود فاتحه ی کلمات را باید خواند...

................................

به دکتر شریعتی گفتند استاد سیگار طول زندگی رو کوتاه میکنه ، دکتر در جواب گفتند : من به عرض زندگی فکر میکنم.

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم بهمن 1389ساعت 15:13  توسط صالح  | 

کشیشی در اتوبوس نشسته بود که یک ولگرد مست و لایعقل سوار شد و کنار او نشست
مردک روزنامه ای باز کرد و مشغول خواندن شد
بعد از مدتی هم از کشیش پرسید : پدر روحانی روماتیسم از چی ایجاد میشود؟

کشیش هم موعظه را شروع کرد و گفت روماتیسم حاصل مستی و میگساری و بی بند و باری است
مردک با حالت منفعل دوباره سرش گرم روزنامه خودش شد

بعد کشیش از او پرسید تو حالا چند وقت است که روماتیسم داری؟

مردک گفت من روماتیسم ندارم، اینجا نوشته است پاپ اعظم دچار روماتیسم بدی است
+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم دی 1389ساعت 0:7  توسط صالح  | 

کوتاه ترین داستان کوتاه جهان توسط ارنست همینگوی نوشته شده :


For Sale: Baby Shoes, Never Worn.


برای فروش: کفش بچه، هرگز پوشیده نشده .
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم آذر 1389ساعت 1:13  توسط صالح  | 

امروز نفسم را برده بودند به هر آنجا که نیاید به هر کس!...
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم آبان 1389ساعت 23:13  توسط صالح  | 

آنی
تکرار غريبانه ی روزهايت چگونه گذشت
وقتی روشنی چشمهايت در پشت پرده های مه آلود اندوه پنهان بود
بامن بگو از لحظه لحظه های مبهم کودکيت,
از تنهايی معصومانه ی دستها
آيا می دانی که در هجوم دردها و غم هايت و در گيرودار ملال آور دوران زندگيت حقيقت زلالی درياچه ی نقره ای نهفته بود؟
آنی
اکنون آمده ام تا دستهايت را به پنجه ی طلايی خورشيد دوستی بسپاری و در آبی بيکران مهربانی ها به پرواز در آيی
و اينک آن شکفتن و سبز شدن در انتظار توست
در انتظار تو......
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم آبان 1389ساعت 13:7  توسط صالح  | 

  هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر کوچولو حسابى مچاله شده بودند.

هر دو لباس هاى کهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزیدند.

پسرک پرسید : «ببخشید خانم! شما کاغذ باطله دارین»

کاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به آن ها کمک کنم. مى خواستم یک جورى از سر خودم بازشان کنم که چشمم به پاهاى کوچک آن ها افتاد که توى دمپایى هاى کهنه ی کوچکشان قرمز شده بود.

گفتم: «بیایید تو یه فنجون شیرکاکائوى گرم براتون درست کنم.»

آن ها را داخل آشپزخانه بردم و کنار بخارى نشاندم تا پاهایشان را گرم کنند. بعد یک فنجان شیرکاکائو و کمى نان برشته و مربا بهشان دادم و مشغول کار خودم شدم. زیر چشمى دیدم که دختر کوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خیره به آن نگاه کرد.

بعد پرسید: «ببخشید خانم! شما پولدارین»

نگاهى به روکش نخ نماى مبل هایمان انداختم و گفتم: «من اوه ... نه!»

دختر کوچولو فنجان را با احتیاط روى نعلبکى آن گذاشت و گفت: «آخه رنگ فنجون و نعلبکى اش به هم مى خوره.»

آن ها درحالى که بسته هاى کاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند.

فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اولین بار در عمرم به رنگ آن ها دقت کردم. بعد سیب زمینى ها را داخل آبگوشت ریختم و هم زدم. سیب زمینى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، یک شغل خوب و دائمى، همه ی این ها به هم مى آمدند. صندلى ها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجایشان گذاشتم و اتاق نشیمن کوچک خانه ی مان را مرتب کردم.

لکه هاى کوچک دمپایى را از کنار بخارى، پاک نکردم.

مى خواهم همیشه آن ها را همان جا نگه دارم که هیچ وقت یادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم.

 

ماریون دولن

+ نوشته شده در  جمعه هفتم آبان 1389ساعت 13:7  توسط صالح  | 

مقدمه: این داستانِ واقعی، خاطره یک استاد الهیات دانشگاه شیکاگو (در امریکا) درباره زندگی یکی از دانشجویانش است که در ابتدا منکر خدا بود، ولی بعدا با تأمل روی یک جمله که استادش به او گفته بود، زندگی اش تغییرات اساسی پیدا می کند، و این، در حالی است که او مبتلا به سرطان ریه است و ....

ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مهر 1389ساعت 16:28  توسط صالح  | 

دو تا دانه توي خاک حاصلخيز بهاري کنار هم نشسته بودند
دانه اولي گفت : " من ميخواهم رشد کنم ! من ميخواهم ريشه هايم را هرچه عميق تر در دل خاک فرو کنم و شاخه هايم را از ميان پوسته زمين بالاي سرم پخش کنم ... من ميخواهم شکوفه هاي لطيف خودم را همانند بيرق هاي رنگين برافشانم و رسيدن بهار را نويد دهم ... من ميخواهم گرماي آفتاب را روي صورت و لطافت شبنم صبحگاهي را روي گلبرگ هايم احساس کنم " و بدين ترتيب دانه روئيد .
دانه دومي گفت : " من مي ترسم . اگر من ريشه هايم را به دل خاک سياه فرو کنم ، نمي دانم که در آن تاريکي با چه چيزهايي روبرو خواهم شد . اگر از ميان خاک سفت بالاي سرم را نگاه کنم ، امکان دارد شاخه هاي لطيفم آسيب ببينند ... چه خواهم کرد اگر شکوفه هايم باز شوند و ماري قصد خوردن آن ها را کند ؟ تازه ، اگر قرار باشد شکوفه هايم به گل نشينند ، احتمال دارد بچه کوچکي مرا از ريشه بيرون بکشد . نه ، همان بهتر که منتظر بمانم تا فرصت بهتري نصيبم شود . و بدين ترتيب دانه منتظر ماند .

مرغ خانگي که براي يافتن غذا مشغول کندوکاو زمين در اوائل بهار بود دانه را ديد و در يک چشم برهم زدن قورتش داد .
+ نوشته شده در  شنبه بیستم شهریور 1389ساعت 3:7  توسط صالح  | 

یک سخنران معروف در مجلسی که دویست نفر در آن حضور داشتند، یک اسکناس هزار تومانی را از جیبش بیرون آورد و پرسید: چه کسی مایل است این اسکناس را داشته باشد؟
دست همه حاضرین بالا رفت.

سخنران گفت: بسیار خوب، من این اسکناس را به یکی از شما خواهم داد ولی قبل از آن می خواهم کاری بکنم. و سپس در برابر نگا ه های متعجب، اسکناس را مچاله کرد و پرسید: چه کسی هنوز مایل است این اسکناس را داشته باشد؟

و باز هم دست های حاضرین بالا رفت.

این بارمرد، اسکناس مچاله شده را به زمین انداخت و چند بار آن را لگد مال کرد و با کفش خود آن را روی زمین کشید. بعد اسکناس را برداشت و پرسید: خوب، حالا چه کسی حاضر است صاحب این اسکناس شود؟ و باز دست همه بالا رفت. سخنران گفت: دوستان ، با این بلاهایی که من سر اسکناس در آوردم، از ارزش اسکناس چیزی کم نشد و همه شما خواهان آن هستید.

و ادامه داد:

در زندگی واقعی هم همین طور است، ما در بسیاری موارد با تصمیمــاتی که می گیریم یا با مشکلاتی که روبرو می شویم، خم می شویم، مچالــه می شویم، خاک آلود می شویم و احساس می کنیم که دیگر پشیزی ارزش نداریم، ولی این گونه نیست و صرف نظر از این که چه بلایی سرمان آمده است هرگز ارزش خود را از دست نمی دهیم و هنوز هم برای افرادی که دوستمان دارند، آدم با ارزشی هستیم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مرداد 1389ساعت 4:4  توسط صالح  | 

سلام

ایشاا... همگی خوب باشن, ماه ضیافت اومده و باید بهترین استفاده رو ازش ببریم.

واقعاً بعضی وقتها چیزهایی میبینم تو این ماه مبارک که شرمم میاد بگم.

ایشاا... همگی هدایت شیم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم مرداد 1389ساعت 1:7  توسط صالح  | 

اینو ۱ی از ۲ستای خوبم برام فرستاده, امیدوارم خوشتون بیاد.

 

شهرزاد - هزار و يک شب

خيالي نيست

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مرداد 1389ساعت 16:13  توسط صالح  | 

مردي 80ساله با پسر تحصيل کرده 45ساله­اش روي مبل خانه خود نشسته بودند ناگهان کلاغي كنار پنجره‌شان نشست. پدر از فرزندش پرسيد: اين چيه؟ پسر پاسخ داد: کلاغ.
پس از چند دقيقه دوباره پرسيد اين چيه؟ پسر گفت : بابا من که همين الان بهتون گفتم: کلاغه.
بعد از مدت کوتاهي پير مرد براي سومين بار پرسيد: اين چيه؟ عصبانيت در پسرش موج ميزد و با همان حالت گفت: کلاغه کلاغ!
پدر به اتاقش رفت و با دفتر خاطراتي قديمي برگشت. صفحه­اي را باز کرد و به پسرش گفت که آن را بخواند.
در آن صفحه اين طور نوشته شده بود:
امروز پسر کوچکم 3سال دارد. و روي مبل نشسته است هنگامي که کلاغي روي پنجره نشست پسرم 23بار نامش را از من پرسيد و من 23بار به او گفتم که نامش کلاغ است.
هر بار او را عاشقانه بغل مي‌کردم و به او جواب مي‌دادم و به هيچ وجه عصباني نمي‌شدم و در عوض علاقه بيشتري نسبت به او پيدا مي‌کردم
+ نوشته شده در  شنبه نهم مرداد 1389ساعت 17:13  توسط صالح  | 

مردي به استخدام يك شركت بزرگ چندمليتي درآمد. در اولين روز كار خود، با كافه تريا تماس گرفت و فرياد زد: «يك فنجان قهوه براي من بياوريد.»

صدايي از آن طرف پاسخ داد: «شماره داخلي را اشتباه گرفته اي. مي داني تو با كي داري حرف مي زني؟»

كارمند تازه وارد گفت: «نه»

صداي آن طرف گفت: «من مدير اجرايي شركت هستم، احمق.»

مرد تازه وارد با لحني حق به جانب گفت: «و تو ميداني با كي حرف ميزني، بيچاره.»

مدير اجرايي گفت: «نه»

كارمند تازه وارد گفت: «خوبه» و سريع گوشي را گذاشت.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم تیر 1389ساعت 3:7  توسط صالح  | 

کاش وقت دگری او می مرد ، دردا ، دردا
سخن از مرگ زمان دگری می شد گفت : فردا ، فردا

پله های روز ها را نرم و لغزان می خزیم ،
بار مرگ ناگزیری را به آخر می بریم .
این همه دیروز هایی کز پی هم بوده اند ،
مرگ را همچون سبک مغزان نشانگر بوده اند .
زندگی ، ای شمع کوچک ! شعله ات پاینده نیست ،
تا رسد صبحی ز ره ، نورت به شب زاینده نیست .
زندگی یک سایه ی لغزنده است ،
زندگی بازیگری بازنده ست :
اضطرابش روی صحنه آشکار ،
ساعتی دیگر نماند بر قرار .
زندگی چون قصه ی دیوانه ای ست ،
پر هیاهو ، پوچ و چون افسانه ای ست .
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم تیر 1389ساعت 17:58  توسط صالح  | 

نفسم برگشت و با من خواند و خندید و گفت.

دیدن نفس در شب, زیر مهتاب به چه ماند؟, به هر آنچه خوش آيد.

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم اردیبهشت 1389ساعت 23:7  توسط صالح  | 

امروز که نفسم را بردند, من ماندم و من و من.

پس نفسم كجا؟ در هر نفس . 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم فروردین 1389ساعت 16:7  توسط صالح  | 

امشب خواب به چشمان صورتش نمیرود که بگوید از من جدایی.

من نخواهم که ببینم که بگوید که دلم از تو جدا شد , بلكه عشقم من بي تو خرابم .

عشقي كه ندانم به كه گويم حال از من چه ماند جز نفس، گر نفس گويد به من  برو، من رفتن كه چه باشد، نفسم را به بوسه گويم كه ....

حالا كه رفتي و تنهاي تنهام حالم خرابه.....

نيستي حال من خرابه ، نيستي دستام سرده سرد

چشمام تو رو با اون ديد و دلم باور نكرد.

نيستي و هواي اين گريه، داره بغضم و ميشكنه، من مردم و دستهاي تو قاتل منه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم فروردین 1389ساعت 13:7  توسط صالح  | 

  

          غف

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم فروردین 1389ساعت 2:22  توسط صالح  | 

جیرجیرک به خرس گفت عاشقت شدم خرس گفت الان وقت

خواب زمستانیه منه وقتی 6ماه دیگه بیدارشدم اونوقت باهم

صحبت می کنیم خرس خوابیدوقتی بیدارشد جیرجیرک را

ندیدخرس نمی دانست جیرجیرکها3روزبیشترعمر نمیکنن!!..

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اسفند 1388ساعت 0:7  توسط صالح  | 

کلیک نکن
 
 
 
 
خود کرده را تدبیر نیست .


 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اسفند 1388ساعت 17:25  توسط صالح  | 

امشب هم مثل چندين شب آفرينش زهستي بر من گذشت و به آخر رسيدن باشدكه برود تا دم شب.

در دل زار خود من تو را چون يك دود در هوا مي بينم، مي پاشم ، مي روم كه باز آيي به سويم تا كه شايد بتوانم درد دل خود را به خود باز گويم.

امشب در راحتي آسمان شب مي خواستم بنويسم، بخوانم، بر بلنداي دفتر قرمز و سياه به رنگ مهتاب، كه با صداي خاكستري مداد در آرامش كامل مي خواهم بمانم را به رنگ خفتگان و با صداي آبي خودكار بفشارم، بنگارم بر دفتر سخت خود، كه در اين شب ها جواب مرا خواهد داد.

مي خواهم بدانم، بگويم، برهايم از اين سخت روزگاران افسرده كه دل هر داغ ديده را مي فشارد.

مي خواهم باز گويم خاطرات تلخ شب را به خودم كه بگويد از غم رنج چندين صبح و شب كه برهايد از من كه نرنجد يا بخفتد بر من، كه من نيز تو را مي خواهم، مي خواهم، مي خواهم....

Mss7

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اسفند 1388ساعت 7:13  توسط صالح  | 

آنگاه الميترا به سخن آمد و گفت درباره زناشويي چه مي گويي، اي استاد؟

و او در پاسخ گفت:

شما همراه زاده شديد و تا ابد همراه خواهيد بود. هنگامي كه بال هاي سفيد مرگ روزهاتان را پريشان مي كنند همراه خواهيد بود. آري، شما در خاطر خاموش خداوند نيز همراه خواهيد بود. اما در همراهي خود حد فاصل را نگاه داريد، و بگذاريد بادهاي آسمان در ميان شما به رقص درآيند.

به يكديگر مهر بورزيد، اما از مهر بند مسازيد: بگذاريد كه مهر درياي مواجي باشد در ميان دو ساحل روح هاي شما.

جام يكديگر را پر كنيد، اما از يك جام منوشيد. از نان خود به يكديگر بدهيد، اما از يك گردۀ نان مخوريد. با هم بخوانيد و برقصيد و شادي كنيد ولي يكديگر را تنها بگذاريد، همان گونه كه تارهاي ساز تنها هستند. با آن كه از يك نغمه به ارتعاش در مي آيند.

دل خود را به يكديگر بدهيد، اما نه براي نگه داري.

زيرا كه تنها دست زندگي مي تواند دل هاي تان را نگه دارد.

در كنار يكديگر بايستيد، اما نه تنگاتنگ:

زيرا كه ستون هاي معبد دور از هم ايستاده اند، و درخت بلوط و درخت سرو در سايه يكديگر نمي بالند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اسفند 1388ساعت 4:37  توسط صالح  |